تبليغاتX
http://img.majidonline.com/pic/187418/Untitled.gif مانده ام تنها میان تن ها
بانوی اردیبهشت
حالا شاید به اخر خط رسیده

دختر گفت:

شال سبزت را ...!

پسر خندید:

انقدر مار گزیده ام که از ریسمان سبز هم ...!

آینده را

قصه های هالیودی میسازد

نه رای من و تو!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:53  توسط سپیده درویشی 

امروز سی و پنج بار ورق خوردم

برگهای کاغذی ام چه بی تاب صحافی ست

شیرازه ام را پیوندی باید!

____________________________________________________________________

صدای سرد و غریبانه  تو مرا با خود به دوردست تنهاییم برد

به جایی که تو برای همیشه از آنجا رفته بودی

کنار کودکانه هایم جایی بود برای نوشتن یک خیال

من از تو دور شدم، از تو دور ماندم

صدای توعجیب بود

صدای تو دیگر آن صدا ی کودکی نبود که مرا با خود به دوردست های ترانه و عشق برد

تو مردی شده بودی بی باور

مردی که دیگر قصه های مرا نمی شناخت و صدای من برایش آشنا نبود

تو مردی شده بودی سخت بی باور و سخت تنها

و من از دور دست ترین نقطه نگاهم را به رد صدای تو دوخته بودم 

انقدر سالها بعد از مرد شدنت انتظار همان صدای مهربان کودکی ات را کشیدم

که دیگر از تو برایم فقط یک خاطره انتظار به جا مانده بود

حالا من مانده ام و یک مرد که نه مرا می شناسد ، نه می بیند

یک مرد که حتی برای گفتن یک کلمه عاشقانه دنبال دلیل و بهانه می گردد

وشاید دنبال واژه

حالا من مانده ام و تکرار یک انتظار

دیگر دلم این زندگی را هرگز دوست نخواهد داشت

حالا دیگر به جای اینکه قلبم از درد عشق تیر بکشد

چند روز است که از زخم بی رحم نبودنت درد می کند

حالا نمی خواهم دیگر به هیچ چیز فکر کنم،

 به خودم

 به عشق

 به سالهای انتظار

 به تو و نگاه عاشقت

که بی صبرانه منتظر آمدن کسی است

 که او من نیستم

دیگر آن نگاه کودکانه که امروز مردانه شده

 مرا با خود به دوردست های پر ترانه و عشق نمی برد

حالا چند روزی ، چند هفته ای است که می دانم همه آن عاشقانه ها توهمی بیش نبود

حالا باور دارم که چقدر احمقانه سر بر خاک کسی گذاشتم که فقط خیالی است

 برای همه ی سالهای زن بودنم

تو هیچوقت مرا نخواهی فهمید

 و هیچوقت نخواهی دید زخمی را

 که قلبم نه، بلکه تمام وجودم را مثل جزام می خورد

 و ذره ذره تمام می شوم از انتظاری بی ثمر

دیشب خواب عجیبی دیدم

 دو تابوت را جلوی یک عده آدم می بردند

 و دست های من که رو به اسمان از آن تابوت بیرون مانده بود

 و میدیدم چشمانی را که به دور دست ها خیره بود

 درون هر دو تابوت فقط من بودم

یکی منی که ساکت و آرام چشم هایش را به روی همه چیز بسته بود

 و دیگری منی که هوز هم به دور دست ها در انتظار تو خیره شده بود

 و دستانش با همان عطش انتظار رو به کسی به اسم خدا

 تو را صدا میزد

دیشب خواب دیدم که مهربان شدم با همه 

 اما فقط خواب بود مثل همان تابوت های خاک گرفته و کهنه

 فقط خواب بود چون میدانم من هرگز مهربان نخواهم شد

میدانم چشمانم هرگز تو را نخواهد دید و انتظار هر روز به من می خندد

میدانم میدانم

 میدانم که تو هنوز هم یک خیال مبهمی

چقدر به دنبال دست های نوازش تو ،

 هرشب همه ی لحظه های بیداری راشماره کردم

 اما نبودی

آنیشکا!
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:0  توسط سپیده درویشی 

 

شیشه مه گرفته خاموش

هی دانه دانه می شمرد

و با هر دانه شیاری از همه ی مه گرفتگی اش پاک می شود

چه صمیمانه دوست می دارداین اشک ها را

شیشه ی مه گرفته خاموش

و دست نیازش که دانه دانه می شمرد

اشک های تنهایی مرا

تا هر اشک

یک شیار از مه بزداید...

پاک می شود این همه غبار مه آلود

با اشک های دانه دانه ام

شیشه ی مه گرفته ی خاموش!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:55  توسط سپیده درویشی 

از تقدیر و نصیب گریزانم که آنچه با ذائقه من جور در میایدچیزی ورای مرغ بریان تقدیر و
کباب قسمت است...!

می خواهم  با مداد رنگی هایی که از کودکی ام به جای مانده بود به زندگی رنگ دلخواهم را بزنم.

 گاه عاشق می شوم و عقل مرا از ادامه راه باز میدارد و گاه در نغمه های شادی جوانهای شاد چند سال زندگی پر از اندوه را از سرگذشت نه چندان شادم خط میزنم تا بی هراس از عیبجویان و بد اندیشان همپای آنها بخندم و بخندم و باز هم بخندم...میخواهم جوان بمانم جوانتر از آنچه سنم به من اخطار می کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش چنان دست درگریبان

به همه ی بودنت آویزان میشدم

که کسی تو را از من نمی ربود

و امروز

مثل سایه بی واسطه

 روی من افتاده

این خواهش بی شرمانه ی بودنت!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:7  توسط سپیده درویشی 

الهه یی زیبا
عریان
و داغ از تب شهوت حقارت یک مرد
یادش رفته بود که عشق خطی است در کنار شهوت
و باز یادش رفته بود
در مدرسه به ما آموختند
دو خط موازی هرگز
به هم نمی رسند
حالا هی ...
از یک شهوت ناتمام به واژه پناه میبرد
وهی ...
هی مرد
شاید من خدا باشم...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 3:0  توسط سپیده درویشی 

ترسیدم

و در ترسی مبهم از تنهایی بی دریغ

گریستم

انقدر دور بودی که حتی

خیال دستانت دلم را قرص نکرد!

انقدر دورم از تو

که تصور دو خط موازی

محال ترین خیال از بودن توست

چه اگر در موازات خیالم بودی

من... امروز...اینک...همین لحظه... با سرعت تو

در کنار پایکوبی چشمانت

هم عرض می شدم!

دیشب

دستانم خواب خیال بوسه ات را دید

ناباورانه مرا بیدار کردی از این توهم عمیق

و پستانم لبریز عشق

فواره میزند در بستر خواب هم آغوشی

شاید قرار است رویاهایم تعبیر شود!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 13:40  توسط سپیده درویشی 

زندگی  بازی  لذت ...  هوس ... و عاطفه... است!

و

دلم

مثل

زمین

دانه

میخواهد و ...!

 تا...

من نپوسم به شبِ... سختِ... جدا ... از ... لبخند

ضربان قلبم تند به تند

در هیاهوی نفسهای پر از تبدارت

وای از هرم نفسهای پر از تب در شب

دست در دست خدا

لذت پاک هماغوشی تو با ضربان تن من

و خدا لذت زن را در من

با نگاه تو

و خدا عشق

خدا بوسه

خدا لذت زن را فهمید!

دست در دست خدا

بوسه بر غنچه لبهای من

بیگمان آدم هم

لب من را بوسید

و خدا مُرد ز احساس حسد

و خدا او 

و خدا تو

و خدا مرد بهشت ابدیت را باز

به زمین پر حسرت انداخت

از حسد ..

وای خدا بوسیده است

لب حوایی من را د رخواب

و خدا را به زمین ....

نه! خدا تبعیدیست؟

دید در بستر تو

تن طناز مرا

که ز دست لب تو مست شده

من و تو

عاشقانه به خدا وصل شدیم

در سجود رکعت اول عشق

که مناجات من و توست همان مستی ما

من دلم بوسه ی لذت

تب عشق

من دلم تا ابدیت

به تنت محتاج است

و به شرم گل عشقت

که شکفتی به تن تبدارم

و فریبی به دل بیمارم

من دلم تا ابدیت به تو و عشق و تنت محتاج است!!!!

به تو محتاجم مرد!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 5:28  توسط سپیده درویشی 

تنهایی تجربه خوبی است برای خود شدن و خود ماندن

برای خودم زندگی می کنم

برای خودم می میرم

برای خودم هستم

فقط برای خودم

که این خود خود من است که همراهی ام می کند...

امروز رفتم سینما. چقدر خوب که بازم می تونم از دیدن یه فیلم هر چقدر هم چرت لذت ببرم

اونجا همه چندتایی و دو تایی اومده بودن و من تنهای تنها و این تنهایی خیلی هم خوب بود.کسی بهت نمی گه تند برو یواش برو اینجا نرو اونجا برو...من این فیلم رو دوست ندارم من این غذا رو نمی خورم من..من... من...

کلمه ی که اگه از مردها بگیری دیگه چیزی واسه عرض اندام ندارن من می گم اینکار درسته

من می گم...من و بازم من ...وااااای چقدر خودخواه و خود شیفته اند این جنس مذکر!

و من میخوام برای خودم زندگی کنم برای من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 23:24  توسط سپیده درویشی 

همه چیز اینجا هست

من

اردیبهشتی که در تمام چیزهایی که خدا به من داده

فقط همین زاده شدن در اردیبهشت را دوست دارم و بس

حتی بیشتر از لبهایم که خیلی دوستشان دارم

و حیفم میاید از روزی که قرار است

با پارچه ای سفید روانه ی گوری نمور و سرد شوند

من و اردیبهشت

و همه عشق همه ی سالها

که شاید زمان ما را از هم دور کرد

و چقدر دیدن همه ی آن چهره ی بلورین

هنوز هم در حافظه ی چشمانم نقش بسته

و لحظه ای که از شیشه آمبولانس

و چقدر هنوز هم دردناک است

آن شبی که جلوی درب بیمارستان می باریدم

من و اردیبهشت و شاملو

و جمله ای که همیشه دوستش میداشتم

و وصف حال من است تا همیشه و هنوز

و چقدر زیباست

 که مرا و بی کسی هایم را و گرگان دور وبرم را

چه زیبا به تصویر میکشد این جمله ی قشنگ

من و اردیبهشت و شاملو

و

تنها میان تن ها!

همه چیز اینجا هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 5:40  توسط سپیده درویشی 

هنوز هم بیدارم

هنوز هم نمی توانم لحظه ای چشم برهم نهم

هنوز هم آخ

چقدر کمرم در دمیکند

هدیه ی بی نظیر بی کسی و تنهایی ست

این درد عظیم!

راستی چه خوب که تو ...

ببینم آیا تو هستی؟

عجب شبی ست امشب

ستاره باران غزل و خاطره است انگار

هی ماه و ستاره ها عشق بازی میکنند

و هی

چقدر دلم برای عشق بازی نگاه هایمان تنگ شد

و عشق بازی هایمان در خاطره بلورین تن

این تب نمناک من از هرم شب است یا شرم نگاه تو؟

چقدر هوا شرجی ست هنوز هم

چقدر این شرجی چسبناک است

به ریه ام می چسبد...!

دلم برای نیمه شبهای سکوت وقدم زدن

و عشوه های گاه بیگاه ناشیانه من

و دلم

چقدر هی تنگ می شود

من هم پرواز می خواهم

عزیمتی عاشقانه به سوی دوست

نشان به نشان همان قرآنی که بوی بهار میداد

و جلد و جعبه مخملی اش

دیگر اینهمه ایما و اشاره برای چیست؟

من که صریح پر واضح گفته بودم چقدر تنهایم

حالا هی از زمین آسمان واژه قرض می گیرم

که مبادا کسی بفهمد و بخواند که دوستت دارم

خوب دوستت دارم به همان مسیح مصلوب قسم

به همه صدفهای ساحل دلم

به عودهای در حسرت تو

به علی که همچنان همانجاست

تنهایم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 5:22  توسط سپیده درویشی 

چقدر صمیمانه این وبلاگم را دوست دارم

مدتی ست همدم من و تنهایی هایم

بی نشان و بی صدا

بی خبر از نظرات و افاضات هر کسی

من و این صفحاتی که هی پشت سر هم می نویسم

هیچ کس مانع بوس و کنارمان نیست

فقط من میشناسمش و من

فقط او میخواندم و او

چقدر دل بسته ام به این همدم کم سن و سال

همه ی این ماهها

چقدر دوستش میدارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 4:39  توسط سپیده درویشی 

یه نخ سیگار برگ

یه پاکت وینستون آبی

یه باکس کنت لایت...

 حالا

چه فرقی می کنه من هم اتاقی گوبلز باشم

یا هم سلولی فیدل کاسترو

چه اهمیتی داره، وقتی قراره خودم نباشم؟

حالا که لابلای این همه دود مرد زندگی ام رو گم کردم

چه فرقی می کنه تو کدوم کافه ی یونان کدوم هم اتاقی سابقم کدوم آواز رو بخونه؟

حالا که من باید من نباشم

بذار تا آخر عمر عذاب وجدان فرانچسکا رو به دوش بکشم

حالا که قراره خودم نباشم بذار فرانکولا بشم

یا اصلن می خوام جای ورونیکا تصمیم بگیرم

نمی دونم هیچی نمی دونم

شاید واسه گذشتن این ثانیه های مست و دائم الخمره

یا شاید بخاطر این عقربه های دیوانه ی دیوانه که توی این دنیای دیوانه ترکورس گذاشتن

شایدم به خاطر دل خودم که از این همه تنهایی این ده سال ِ بی عصا ترسیده

خودمم نمیدونم واسه کدوم شایده

شاید واسه گذشتن این روزهای سرد و بی تکیه گاه ِ که دارم شعر می گم...

خودمم نمیدونم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 3:34  توسط سپیده درویشی 

فی البداهه از زمین و زمان شاکی ام

و همه فحش های رسوایی دنیا را

به همه مردانگی نامرد ترین شما

هدیه میکنم چه فی البداهه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:43  توسط سپیده درویشی 

 

حوصله کنید

می خواهم فقط

            صدای پای شب را ترجمه کنم

تحلیل انتظار

تفسیر لحظه های همیشه پر از سکوت

می خواهم بنویسم برای شما

وسعت این همه تنهایی و سکوت را

حوصله کنید

اینجا همیشه یکی پر از

                    چشم به راهی است

اینجا همان یکی

گاهی پر از خالی ِ خالی است

می خواهم فقط وسعت انتظار را

                                     ترجمه کنم

تفسیر قصه ی سکون

و تنهایی خودم

مثل خدا

مثل زمین

مثل دلم که قربانی همان تنهایی است

حوصله کنید

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:25  توسط سپیده درویشی 

 

ملکه ی زیر زمین اجاره ای

بانوی پله های پوسیده از زمان

خاتون دیوارهای کهنه ی آجری

و منم که نشسته ام

             در انتظار آن شب عزیز

منم که دل سپرده ام

            به صدای پای ثانیه ها

بانوی مهربان سالهای انتظار

با گیسوان آویخته به رنگ شراب

با چشم های بی رمق به رنگ شبق

بانوی این همه

               ترانه و نرگس و نسیم

خاتون چشم به راه

                      همیشه به راه تو،

بانوی منتظر!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 0:23  توسط سپیده درویشی 

 

چقدر دلم را به این خانه

                   خوش کردم

به این حیاط کوچک تنها

به این همه صدف که از سقف آسمان آویخته

به این همه سکوت

 چه دلم آرام است!

به بوی عود

به نور شمع

به ته سیگارهای انبار شده

حتی

 به گل های خشک شده ی گلدان! 

من همین سکوت را می خواهم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 4:15  توسط سپیده درویشی 

 

گربه های

     حیاط کوچک قصر تنهایی من

چه جیغ های سوزناکی می کشید

برای یک تکه گوشت!

وای گربه های ملوس

 می ترسم از حضور بی دلیل شما

می ترسم 

در این خانه ی بی جفت

                        چه می کنید

مگر نمی دانید

خانه بی جفت گورستان

                سکوت و تنهایی است

می ترسم از شما

می ترسم

     همه ی سال های

                  باقی مانده از هراس

شما ها همدم من باشید

همدم تنهایی من باشید

چقدر می ترسم

             از حضور شما..........!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:54  توسط سپیده درویشی 

 

به خاطر من

               به خاطر سکوت

به خاطر صدف های ساحل اتاق

                    به خاطر من

                        به خاطر خدا برگرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:9  توسط سپیده درویشی 

سیگارت را هم ببر
تمامی خودت را
وسایل بجای مانده از هفت قبیله عشق بازی و طنازیمان را
ببر از خانه من هر چه مانده از خاطرات خوبِ کوتاه تو
میخواهم شستشو دهم حیاط این خانه را
و اتاق های دلم را
تا تمامی آنچه از تو بجای مانده است
با دستمالی سیاه
دود گرفته از خیانتی ناتمام
پاک کنم همه ی آنچه از تو بجای مانده است
سیگارت را ببر
چقدر عود روشن کرده ام
و عطر تنت هنوز
پاک نمیشود از دیوارهای سنگی خانه ام
نگاهت را بردار
نگاه سردی که هنوز روی پله ها بجای مانده و هنوز نیستی و هنوز...!
همه وسایلت را ببر
نمیدانم چرا هنوز پاک نمیشوی از دیوار دهلیزها ی راست و چپم
من همه ی ملحفه ها را پاک نمیکنم
همه ی خوابهای خستگی تو
که روی همه ملحفه ها بجای مانده بود
تا انتهای شدن آواز می دهم
صدای این موسیقی خشن را
اما پاک نمیشود هنوز
صدای خنده های عاشقانه مان از هوای این خانه
بی اکسیژن نفس می کشم
و آبی که مینوشم
خالی از هر ئیدروژنی است
چرا پاک نمیشوی
محض رضای خدا همه چیزت را ببر
مثل همه چیزی که از من گرفتی...!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:24  توسط سپیده درویشی 

 

    من و

       شعله ی آبی بخاری و

چای تازه دم کشیده 

            عطر عود و سوسوی شمع 

 چقدر هر شب منتظر ماندیم و نیامدی!

     نگاه
           سایه
 

   و خرمالوهای نرسیده ی حیاط 

          پشت پنجره هنوز مانده ایم 

   هنوز نگفته ایم که شاید تو رفته ای 

  هنوز مسیح به دیوار خانه مصلوب است 

                و عشق دین من است

    هنوز جعبه ی عود و آن لباس سفید 

           و آن شب پر از ترانه و تو 

     هنوز نگفته ایم

                   که شاید تو رفته ای...!          

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 5:5  توسط سپیده درویشی